دختر یخی


جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 4 شهریور ماه سال 1386


شنبه 3 شهریور ماه سال 1386

دختر کور 

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش


شنبه 3 شهریور ماه سال 1386
پری
پری
روزی مردی ناخواسته یک پری را از نزدیک می بیند. .پری از او می خواهد که او را فراموش کند و با کسی در مورد او صحبت نکند. اما مرد عاشق او می شود و از پری می خواهد که با او بماند و ازدواج کند. پری ابتدا قبول نمی کند. می گوید: تو انسانی. انسان به دنیای ماده تعلق دارد و خارج از آن را درک نمی کند بنابراین من نمی توانم با توازدواج کنم.
مرد اصرار می کند. می گوید که هر شرط پری را قبول می کند تا با او ازدواج کند. پری فقط یک شرط می گذارد و آن اینکه در هر کاری که پری انجام می دهد مرد دخالت و شکایت نکند. مرد قبول می کنند.
آن دو ازدواج می کنند و زندگی خوبی را آغاز می کنند. صاحب دو فرزند هم می شوند. مرد تا جایی که می تواند سعی می کند در کارهای پری دخالت نکند تا اینکه روزی پری در حالیکه پای تنور داشت نان می پخت دو فرزندش را یکی پس از دیگری به داخل تنور می اندازد و می گوید: بگیر خواهر. سپس در تنور را می گذارد.
مرد که این صحنه را می بیند نمی تواند تحمل کند و به پری سیلی محکمی می زند که چرا اینکار را کرده و فرزندانش را به کشتن داده. پری در تنور را برمیدارد و مرد میبیند که دو فرزندش با کمال خوشحالی در باغ سرسبزی مشغول بازی هستند. پری می گوید: شرطی که بود را بهم زدی من از اینجا میروم و پری در یک چشم به هم زدن محو میشود.
مرد پشیمان می شود به در دیوار داد می زد که پری برگردد. اما خبری نمی شد. در تنور را برمی داشت و جز آتش فروزان چیزی نمی دید.

جمعه 10 فروردین ماه سال 1386

جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...


یکشنبه 24 دی ماه سال 1385


ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

 پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟

 فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت .

وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود