دختر یخی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385
یک روز در اتوبوس یک پیر زن داد زد نی نای ناینای نی نای نای همه براش دست زدند تا اینکه از تو کیفش دندوناشو در آورد گفت نیاوران نگه دار

یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385

ترکه میخواد به دختره تیکه بندازه میگه در قلب منی هرگز

 
بسیجیه زنگ میزنه خونه دوست دخترش میگه بابات رو بپیچون بریم نماز جمعه!

جمعه 29 دی ماه سال 1385
از یک نفر می پرسند شیرین کاری چی بلدی می گه: توی اب می گوزم قل قل می کنه

دوشنبه 25 دی ماه سال 1385


از یک دیوونه میپرسن چرا دیوونه شدی؟

میگه من یه زنی گرفتم که یه دختره  ۱۸ ساله داشت دختر زنم با بابام ازدواج کرد، در نتیجه، زن من، مادرزن پدرشوهرش شد، از طرفی دختر

زن من که زن بابام بود، پسری به دنیا آورد که میشد برادر من و نوه ی زنم،پس نوه ی منم میشد، در نتیجه من پدربزرگ برادر ناتنی خودم

بودم،چند روز بعد زن من پسری به دنیا اورد که زن پدرم، خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ او شد،در نتیجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از

طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم،خواهر پسرم بود، در نتیجه من خواهرزاده ی پسرم بودم!!